ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من اید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سراسیمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده اید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من اید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشناک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست
هوشنگ ابتهاج
راست می گن که مولوی رو باید استاد ساده گویی دونست. به این چند بیت نگاه کنید. کسانی هم که با شعر و ادب زیاد میونه ای ندارن می تونن با این بیت ها ارتباط برقرار کنن:
چون کسی راخار در پایش جهد
پای خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همی جوید سرش
در نیابد می کند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشوار یاب
خار در دل چون بود واده جواب
کس به زیر دم خر خاری نهد
خر نداند دفع آن بر می جهد
برجهد وان خار محکمتر زند
عاقلی باید که خاری برکند
خر ز بهر دفع خار از سوز درد
جفته می انداخت صد جا زخم کرد
موجودیت انسان یک حقیقت طبیعی محض نیست، بلکه دارای طبیعت ربانی نیز هست که بشر با قطع نظر از آن، محکوم به زیستن در تاریخ طبیعی حیوانی، اما ابعاد متنوع تر است. از این جاست که می توان گفت آن گروه از زمامداران و حکام جوامع، که با امکان شکوفا ساختن هر دو بعد طبیعی و ربانی مردم، آنان را تنها با بعد طبیعی محض اداره کرده اند، قطعاً مرتکب خطا شده اند.
خلاصه این که ما حتماً باید در ماهیت و طبیعت بشر، "آن چنان که هست"، هردو بعد موجودیت او را در نظر بگیریم و استعداد و طبیعت الهی را از قلمرو "آن چنان که هست" حذف نکنیم و این گناه نابخشودنی را، که بشر را در همان طبیعت حیوانی او خلاصه می کند مرتکب نشویم.
سخن جاودانی از امیرالمؤمنین علیه السلام که می فرماید:
"برای مردم زمامداری لازم است خواه نیکوکار و خواه بدکار"
نباید چنین تفسیر شود که حکومت صالح و ناصالح برای مدیریت حیات اجتماعی مردم به طور مطلق مساوی است، بلکه عقلای جامعه، همانگونه که دین الهی دستور می دهد باید نهایت تلاش را برای به وجود آوردن حکومت صالحان انجام بدهند. این یک تکلیف قطعی، جهانی، عقلی، عملی و دینی است که گمان نمی رود حتی یک فرد خردمند که از ماهیت و ارزش های حیات انسان ها و هدف اصلی آن مطلع باشد، آن را انکار کند یا نادیده بگیرد.
البته در صورتی که دسترسی به حکومت صالحان امکان پذیر نباشد، و با هیچ تلاشی امکان چنان حکومتی وجود نداشته باشد، به مقتضای اصل اساسی ضرورت ادامه حیات فردی و اجتماعی، حاکم غیر صالح، به جهت اضطرار، ضرورت پیدا می کند. اگر عدم صلاحیت حاکم در حدی باشد که زندگی انسان های جامعه به جهت احساس اهانت و ذلت شدید به پوچی برسد، در این صورت، برای قیام به نصب حاکم صالح و براندازی ناصالح، تکلیف به تلاش و کوشش شدیدتر می شود. این حکم بدیهی عقل نظری و عقل عملی است.
از کتاب "سکولاریسم یا حذف دین از زندگی دنیوی" از علامه جعفری / ص 80
قرن هاست که این کار را تکرار می کند. وقتی دید که در این چند قرن نیرومندترین حریفش دین و مذهب بوده به این نتیجه رسید که بهترین راه برای مقابله با این نیرو قوی، رفتن در لباس آن است و بعد:
لشگری غرورآمیز ایجاد می کرد و احساس می کرد که نیرومندترین حریفش را هم در اختیار گرفته است. اما غافل بود از اینکه دین را قبل از عقل، دل می شناسد. غافل از اینکه یک نسخه از کتاب در قلب هر انسانی نوشته شده است. غافل از اینکه خداوند ضمانت نکرده است که حقیقت را تنها در سوداگران و متولیان رسمی دین قراردهد. غافل از اینکه مذهب همان است که هر قلب پاکی به آن گواهی می دهد و هر وجدان بیداری، محلی برای ظهور آن است. غافل از اینکه هیچ آیه ای بر قلب انسان نازل نشده است که بگوید ظلم خوب است، و دروغ را به هزار دلیل و توجیه مصلحت آمیز بداند و پایمال کردن حقوق دیگران را مجاز بشمارد و ارزشی برای جان انسان ها قائل نباشد و هر وسیله ای را برای رسیدن به هدف به کاربگیرد و ...
و همین غفلت کوچک همواره تمام تلاش هایش را بی ثمر کرده است.